|
در باره ی علمای اهل سنت
|
|
|
|
||||
|
... اجل كجا و پرِ مرغِ جاودان زِ كجا ؟ به قلم : عبدالستّار نقشبندي به رفتن شتاب مكن ... لَختي ديگر بمان! اي پيرِ دولتي طالع!.. اندكي درنگ كن، لَختي ديگر بمان!... پيش از آنكه بارِ سفر بربندي، به حالِ زارِ من نظر كن، بمان و مرا چارهاي ساز كه "سنگ انداز هجران در كمين است"، بمان و روزهاي ديرينِ خوب و شيرين را به ياد من آر... بمان و سخن بگو، از آن روزي بگو كه بر خاك من پانهادي و مرا از دولتِ ديدار خويش آباد ساختي، از آن بامدادي كه اهالي من را امام گشتي و از آن شبي كه در سرزمينِ من رحل اقامت افكندي ـ و "چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي! "... از آن شبها و روزها بگو كه طالبان علم و دينورزان ـ بر گرد تو و بر خاكِ من ـ زانوي ادب ميزدند و از وجودت روشني و گرمي ميگرفتند... سخن بگو ... از آن ماهها و از آن سالها كه شاگردانت در سرزمين من از زلالِ دانشِ تو مينوشيدند و ميباليدند و حسودانِ دين از رونقِ مدرسهات ـ كه علمِ دين را پشت و پناه بود ـ ميخوشيدند و ميناليدند... مرا مگذار و مرو، ميدانم كه چنين قفس نه سزاي چون تويي است، ميدانم كه روحت در هواي گلشن رضوان بيتاب گشته است. ميدانم كه دلت از اين تنگجا گرفته و از سستعنصران و سفلگان و از نامردمي و نامردمان جانت به تنگ آمده است، امّا غمِ هجرانِ تو مرا از پاي خواهد انداخت، مگذار مرا و مرو !... *** افسوس كه بيش از اين تاب نياوردي و رفتي، "بعد از تو هزار نوبت افسوس"، دريغ كه تو رفتي و "ما مانديم، بييار و بيسالار"، رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی ما تلخ شدیم و تو در کانِ شِـکَر رفتـی ميدانم كه مرگ را بر تو دستي نيست، آري، اجل قـفـس شکنـد، مرغ را نیازارد اجل کجا و پرِ مرغِ جاودان زِ کجا ؟ ميدانم كه: هُدهُدِ جـان چون بجهد از قفس ميپرد از عشـق به عـرش مجيد تيـغ و کـفـن ميبـرد و ميرود روح سـوي قـيصر و قصـرِ مشيد رسته زِ انديشه که دل ميفشرد جـسته ز هر خـار کـه پا ميخليد چـرخ، ازو چـرخ زد و گفت ماه : مِـنْکَ لَـنـا کُـلَّ غَـدٍ اَلـفُ عيـد تو رفتي و صبر اسـت مـرا چـارة هجـران تو لـكـن چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است خواهم گريست، نه بر تو، كه تو خويش را درويش ميخواندي و اينگونه همگان را يادآور ميگشتي كه: دولتي را كه نباشد غم از آسيب زوال بيتكلّف بشنو دولتِ درويشان است بر خويش خواهم گريست كه " قرينِ آتشِ هجران و همقرانِ فراق" گشتهام... بر خويش خواهم گريست و بر شريعت و علم و قناعت و زُهد و شجاعت و استغنا و مِهر و وفا و فروتني و حِلم كه سوگوار تواند ... بر خويش خواهم گريست و بر محبّان راستين تو كه زهرِ هجرت جانشان را خسته است. بر خويش خواهم گريست و بر مردمي كه روزشان رو به سياهي نهاده است و روزگارشان رو به تباهي، و حيران و گريان، غروبِ خورشيدهايشان را نظاره ميكنند. بر خويش خواهم گريست و بر دياري كه روزگاري هر شهرش، شهرِ نگاران بود و هر كويش،كوي دلداران و اكنون از آن همه جز تني چند باقي نمانده اند. بر خويش خواهم گريست و بر آنان كه "مكسبه و غمِ اماني" آنها را از دريافتِ حضورِ پر نور و دركِ طيبِ انفاسِ تو، بازداشت و بر آنان كه قدرِ تو را ندانستند و ندانستند كه: خورشید چو در كسوف آید نی عیش بود نه شادمانی بر خويش خواهم گريست، نه بر تو كه گريستن بر چون تويي روا نيست كه جاودانه خواهي زيست، بر خويش خواهم گريست و بر مردم خويش كه: " تو نمردي، ناز و بخت ما بمُرد " ... ... تو رفتي و تن پاكت را به خاكِ غمناك من بخشيدي و اين، مرا بزرگ غمگساري و نيكو همدمي است و زخمِ فراقت را اثربخش مرهمي، و مرا اندكي از دستِ غم بازخواهد ستاند، همچنانكه پيكرِ جان سانِ مِهين استادِ نامي تو، « مدرّس » جانِ غمين بغداد را تسلّي داد و سرزمينش را تسكين بخشيد.
------------------------- مأخذ:نامهي موحّد (سوگنامهي استاد علامه عبدالمجيد موحّد نادري)،ص۲،روانسر تير ۱۳۸۷ .
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:59 توسط محمد-ن.
|
|
|||||
|
|||||