|
در باره ی علمای اهل سنت
|
|
|
|
||||
|
انّا لله و انّا الیه راجعون عالم ربانی و فاضل خاشع استاد علامه ملا عبدالمجید موحّد نادری بزرگترین عالم دینی و مفتی اورامانات پس از 104 سال عمر پر برکت و بیش از نیم قرن خدمت به علم، شریعت و سنّت سیّد المرسلین(ص) و تدریس و تربیت عالمان دینی، بامداد امروز سه شنبه 11/4/1387 در منزل خویش در روستای دولت آباد روانسر جان به جانان سپرد و به دیار باقی شتافت. پیکر پاک این عالم مفضالِ وارع با حضور صدها تن از علما، مشایخ و اقشار مختلف مردم در قریة دولت آباد تشییع و به خاک سپرده شد. خداوند این استاد وارسته و متّقی و از خود رسته را جزای نیکو عطا و با پیامبران و صدّیقین محشور و به دیدار خود مسرور کند ـ آمین بمنّه و عمیم احسانه. شرحِ حالِ علامه ملّا عبد المجيد موحّد نادري مأخذ: نامۀ موحّد (سوگنامۀ استاد علامه عبدالمجيد موحّد نادري)،صص 5 ـ 3، به كوشش: عبدالسّتار نقشبندي، روانسر، تيرماه ۱۳۸۷ . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اشاره: اين شرحِ حال گرچه بر اساس شرحِ حالِ منتشر شده در كتاب لمحۀ ربّاني ـ به قلم جماله موحّدي ـ نوشته شده ، امّا حاوي اطّلاعات و نكاتِ تازهاي است كه در آن كتاب و در هيچ مأخذِ مطبوعِ ديگري نيامده، اين نكات، مأخوذ است از يادداشتهاي ارزشمند فاضلِ هنرمندِ لبيب و نويسندۀ توانمندِ اديب استاد ملا محييالدّين صالحي كه در تيرماه 1353 با استاد موحّد ـ دربارۀ زندگي وي ـ مصاحبه كرده و سخنان استاد را در نوشتهاي تحت عنوان « شرحِ حال استاد ملا عبدالمجيد مدرّسِ دولت آباد » به ثبت رسانده است. ضمن تشكّر از استاد صالحيكه يادداشتهاي ارزشمند و منتشر نشدۀ خويش را در اختيار ما گذاشت، يادآور ميشويم كه استفاده از اين مطلب ـ به هر نحو ـ بدون درجِ توضيحِ فوق و ذكرِمنبع، ممنوع است. ـــــــــــــــــــــــــ " استاد ملا عبد المجيد نادري تبار" كه بعدها هنگام تعويض شناسنامه ـ به وسيلۀ يكي از طلبههايش ـ نام خانوادگي او به "موحّد" تغيير يافت (1) ؛ در سال 1283 شمسي در قريۀ "پيروزه" از توابع شهرستان جوانرود و در خانوادۀ يكي از نوادگان" پيرميكائيل دوداني" به نام " باويس" فرزند " فقيه محمود"، پا به عرصۀ وجود نهاد. خانوادۀ استاد يك خاندان روحاني بود كه در ميان "عشايرِ ندري" مقامِ پيشوايي ديني داشته و داراي امتياز علمي بودند. وي در سن 6 يا هفت سالگي تحصيلات ابتدايي را نزدِ پسرعمويش "استاد ملا احمد ندري پيروزه" آغاز كرد و به آموختنِ قرآن و برخي از كتابهاي فارسي و كُردي از قبيل گلستان و اسماعيل نامه و بيا داود و روله بزاني پرداخت. عبد المجيد در سن دوازده سالگي به فاصلۀ يك هفته، ابتدا مادر و سپس پدر خود را در "شيخ روزين" از دست داد و سرپرستي وي را برادر ارشدش"حاج كريم" به عهده گرفت. در همان سال، خانوادۀ استاد به دلايلي، املاكِ موروثي خود را در روستاهاي"پيروزه" و " گولان" ـ كه از زمان" پبر ميكائيل" نسل اندر نسل در اختيار آنها قرار داشت ـ از دست دادند. از زمانهاي گذشته در خانوادۀ پير ميكائيل چنين مرسوم بود كه اگر فرزندان ذكورِ خانواده از تحصيل و تكميل علوم ديني سرباز زند از ارثِ پدري محروم و يا اگر چنانچه در آينده فردي عالم و صالح نباشد لقب خانوادگي" پير" از وي بازپس گرفته شود؛ به همين دليل پس از " پير محمّد" جدّ پدري استاد، با وجود آنكه پسرش فقيه محمود سالها علوم ديني را در مدرسۀ "باب الشيّخِ بغداد"، تحصيل نموده و قرآنِ معروف "زنجير زرّين" را با خط زيبايش كتابت نموده بود، چون نتوانست تحصيلاتِ ديني را به اتمام برساند، از لقب"پير" محروم گرديد. پس از فوتِ والدينِ استاد، تحصيلاتِ او به مدّت چند سال متوقّف شد، عبدالمجيد 13 ساله بود كه با توصيه و ترغيب يكي از همسايگان به نام "خليفه احمد پيروزهاي" ـ كه وصيت خانوادگي پدرش را براي كسبِ علوم ديني به او يادآوري نموده بود ـ تصميم به ادامۀ تحصيل گرفت و در ابتدا به راهنمائي دائيش "رحيم خياط" كه در" تختي زنگي" منزل داشت به قريۀ "كوره دره" ملك آقاي شجاع الممالك جزو دهات كامياران رفت و در آنجا در خدمت " استاد ملا فيض الله كوره دره" تحصيلات ابتدائي را از قبيل تصريف زنجاني و يك درسِ فارسي شروع كرد و در اين روستا ، چهار ماه توقّف كرد و سپس به قريۀ "پايگلان" جزو "ژاورود" مهاجرت نمود. در آن هنگام " استاد ملا اسعد پايگلان" از استادان مسلّم علوم عربي، مدرّسِ مدرسۀ علوم ديني پايگلان بود. استاد در پايگلان شش ماه توقّف كرد سپس در اثر كمبود معيشت به قريۀ" قيطول" پشتِ كوهِ"بَمو" رفت و در مدرسۀ "شيخ حسن نقشبندي ابنِ حاج شيخ احمد شمسالدّين" به تحصيل پرداخت و در آنجا كتاب تصريف زنجاني و گلستان را به پايان برد، و چون در دي ماه سال 1310 شمسي، سرانِ عشاير غرب به دستور رضاخان پهلوي دستگير شدند و" شيخ حسن" نيز از آن جمله بود، مدرسۀ قيطول تعطيل شد و استاد بعد از يك سال در مصاحبتِ "ملا محمّد امين بيلولهاي" كه شخصي مهربان و خوش اخلاق بود به قريۀ "داري زنگنه" رفت و در آنجا در مدرسۀ "شيخ عبدالرّحمن حسيني سولهاي " به مدّت شش ماه تحصيل نمود، سپس همراه همان ملا محمّد امين بيلوله به قريۀ "سوله" كه يكي از مراكز مهمّ علمي و ديني بود مهاجرت كرد و حدود دو سال به طور متفرّقه در آنجا كسب دانش نمود و بعد به قريۀ " احمد برنده" رفت كه در آن هنگام مدرّس مدرسۀ احمد برنده، "استاد سيّد عبدالكريم اسكندري" بود كه از استادانِ مسلّم و دانشمندان بسيار مشهور عراق به شمار ميآمد. در اين هنگام استاد ملا عبدالمجيد در خدمت استاد ملا شيخ عبدالكريم احمد برنده به آموختن كتاب جامي مشغول گرديد و حدود چهار سال در قريۀ احمد برنده ماندگار شد و در اين مدّت تحصيل علوم عربي را هرچه سزاوارتر پيگيري نمود و استاد شيخ عبدالكريم نيز نسبت به ايشان،كمال عواطف و محبّت را مبذول ميداشت و در تربيت و تعليم او از هيچگونه كوششي دريغ نميكرد و براي او يك مرّبي واقعي و يك پدر روحي و يك استاد تمام معني بود. پس از آن استاد ملا عبدالمجيد به قريۀ "هانه سورِ" عراق رفت و در مدرسۀ "سيّد عبدالرّحيم خانقاهي" به تحصيل پرداخت، در آن زمان مدرّس مدرسۀ هانه سور، " استاد ملا حسنِ هانه سور" بود كه مُلا عبدالمجيد در خدمت همين استاد كتاب شرح عقايد را به پايان رسانيد و مدت يكسال در هانه سور توقف كرد. آنگاه به قريۀ "عهبابهيلي" رفت و به سلك مستعدين مدرسۀ مجهّز عهبابهيلي در آمد و در خدمت" استاد شيخ بابارسول سولهاي"، تفسير بيضاوي و تحفۀ شيخ ابن حجر را فرا گرفت. و در محضر " استاد ملا حسن عهبابهيلي" آداب و مختصر را تدرّس و تعلّم نمود و مدّت سه سال نيز در عهبابهيلي ماند و بعد از آنكه استاد شيخ بابارسول زندگي را بدرود گفت، به شهر حلبچه رفت و در مدرسۀ مسجد تكيه كه " استاد ملا محمّد عهبابهيلي" مدرّس آن بود اقامت نمود و اصول فقه و تحفه را در خدمت ايشان آموخت و يكسال نيز در حلبچه ماند و كتاب جمعالجوامع در اصول را در آنجا به پايان برد. پس از آن چون قريۀ "بيارۀ شريفه" دارالإرشادِ مشايخِ نقشبندي در عراق و بلكه در تمام كُردستان بزرگترين مركز علمي و ديني بود به آن ديار رهسپار شد در آن ايّام " استاد علامه ملا عبدالكريم مدرّس" در مدرسۀ معروف و عالِم پرور " بياره" در خدمت و تحت نظارت " شيخ محمّد علاءالدين نقشبندي" مشغولِ تدريسِ علوم و معارف اسلامي به شيفتگان و علاقهمندان بودند. ملا عبدالمجيد در خدمتِ استاد علامه ملا عبدالكريم مدرّس، تهذيب الكلام و رسالۀ شيخ بهاءالدين عاملي را شروع كرد و در بياره فارغالتّحصيل شد و اجازۀ افتا و تدريس را از علامه مدرّس دريافت كرد، شيخِ بياره، پس از مجاز شدنِ ملا عبدالمجيد با حضور استاد مدرّس جشن فارغ التحصيلي او را در تابستان سال 1325 بر پا كرد و اينگونه بود كه استاد، رسماً با پوشيدن لباس روحانيت به كسوت " ملايي" به معناي واقعي كلمه در آمد. مقارن همان ايّام، " استاد ملا عبدالرّحيم روحاني" مدرّس و امامِ قريۀ "دولتآباد" زندگي را بدرود گفته و مدرسۀ دولت آباد روانسر كه از مراكز علمي و ديني منطقه به شمار ميرفت تعطيل شده بود، چون استاد ملا عبدالمجيد در دورانِ تحصيل، يك محصّل مشهور و با استعداد و كوشا و فعّال بود و استادانِ مهمّ علوم عربي به امتياز و برتري و شايستگي و لياقت او اعتراف داشتند و شهرت و صَيتِ فضيلت و تبحّر او، مراكز علمي كُردستان را در بر گرفته بود، ساداتِ هاشمي دولتآباد به ويژه " استاد سيّد طاهر هاشمي"به طور بسيار جدّي استاد ملا عبدالمجيد را به مدرسۀ دولتآباد دعوت كردند، استاد كه تصميم به تجرّد و ادامۀ راهِ پرفراز و نشيبِ علمي و عرفاني گرفته بود ابتدا از اجابتِ اين دعوت امتناع نمود. امّا سيّد طاهر دست بردار نبود. با اصرار و ابرام و مكاتبات متعدّد با او و اساتيدش و فرستادنِ پسرعمو و برادرِ استاد به همراهِ گروهِ دعوت كننده بهدنبالِ وي، موجب شد تا استاد، با مراجعه به يكي از اساتيدِ مرجعِ مشورت خود به نام"سيد عبد الرّحيم هانه سور" در تصميمِ قبلي تجديد نظر نموده و دعوتِ آنانرا براي پذيرفتنِ اين مسئوليت اجابت نمايد. در آبان ماه 1325 شمسي استاد ملا عبدالمجيد به همراه چند طلبه كه عبارت بودند از "ملا حسن شفاعتي" خواهرزادۀ استاد ملا عبدالكريم مدرّسِ بياره، "ملا عابد دولتياري كيمنهاي"، "ملا سعيد هويهاي"، "ملا مصطفي كامراني" و يك طلبۀ عراقي، از "بياره" به "دولت آباد" عزيمت نموده و در آنجا براي ترويجِ ميراثِ گرانبهايي كه پس از سالها تلاش و مجاهدت به دست آورده و به خوبي در سينه و ذهنِ توانا و پويايش حفظ كرده بود، رحلِ اقامت چندين و چند ساله ميافكند كه حاصلِ اين اقامتِ ميمون و با بركت، ترويج و اشاعۀ فرهنگ و علوم اسلامي در بخشي از منطقۀ " اورامانات" بود. از همين حوزه بود كه دهها طلبه، موفّق و مفتخر به دريافت " اجازهنامه" از دستِ استاد شدند. اوّلين مدرسه يا حجرۀ دولتآباد، انبارِ گندم قديمياي بود در جوارِ "خانقاه" كه به واسطۀ نزديكي بدانجا اغلب پاتوق دراويش و مهمانهاي دور و نزديك شده و اين وضعيت، مانع از انجامِ وظيفۀ اصلي استاد در مدرسۀ كوچكش ميشد. از اين روي، در زميني كه سيّد طاهر براي احداثِ منزلِ مسكوني در اختيار او قرار داده بود، با همياري طلاب و تعدادي از مردمِ دولتآباد و مشاركتِ خيّرينِ عاقبتانديش، مدرسۀ مباركۀ دولتآباد را به عنوان صدقۀ جاريه و باقياتِ صالحاتِ عمر با بركتش بنا نهاد. از آن هنگام بود كه تدريس و تعليم در نظاميۀ كوچك دولتآباد آغاز شد و دانشپژوهانِ بسياري از اين چشمۀ پاك و زلال جرعهها سركشيده و از زلالِ علم و معرفت استاد سيراب گشتند. در آن زمان به رسمِ اين حوزههاي كوچك، طلبهها خورد و خوراك روزانۀ خود را از راهِ "راتبهي فهقي" تأمين مينمودند و از اين طريق بار مسئوليتِ اجتماعي براي ادارۀ نهادِ مردمي تعليم و تربيت بر دوش روستائيان زحمتكشي قرار ميگرفت كه از قوت روزانۀ خود به اندازۀ وسع و تواني كه داشتند، طالبانِ علم و معرفت را با خود سهيم ميكردند. استاد موحّد در حجرۀ دولتآباد حدود 55 سال به تدريس و تعليمِ مداوم مشغول بودند و در عينِ حال در نقش قاضياي عادل و مفتي احقاق كنندۀ حقوق دادخواهان و ميانجي خيرخواه جامعۀ كوچك دولتآباد و منطقه، خدماتِ ارزشمند بسياري را به انجام رسانيد. وي در روزگاران ملوكالطوايفي و تسلّط خوانين و بيگزادهها بر منطقهاي كه به سهولت حقوق مردم بيگناه پايمال ميشد با روشن نگه داشتن چراغِ مدرسۀ دولتآباد، علاوه بر اشاعۀ فرهنگ ديني به دادخواهي و حلّ مشكلات شرعي، فقهي و خانوادگي و اجتماعي آنان ميپرداخت. عزّتِ نفس و شجاعتِ بينظيرِ براي دفاع از مظلومان و اجراي احكامِ الهي در مقابل حكّامِ روزگار عشايري و ايام ملوكالطوايفي از اوصافِ منحصر به فردِ استاد بود. از ويژگيهاي بارزي كه ميشود در مورد شخصيت ايشان ذكر نمود پيروي دقيق از اصول و راهي كه برگزيده بودند و نيز دقّت و ريزبيني و نكتهسنجي در نشر و ترويج علوم و معارف اسلامي بود. استاد موحّد سرانجام پس از 104 سال عمر پُر بركت و خدمت به شريعت و سنّت، بامداد روز سهشنبه 11/4/1387 در دولتآباد جان به جانان سپرد و به ديار باقي شتافت ـ روانش شاد و راهش پر رهرو باد! تعدادي از آثار استاد عبارتند از: 1ـ منظومۀ لمحۀ رباني به زبان عربي در كلام و عقايد. 2ـ لمحۀ ربّاني به زبان كُردي در عقايد. 3ـ منظومۀ جبر و اختيار به زبان كُردي. 4ـ رسالهاي در تجويد به زبان كُردي. 5 ـ منظومههايي در مدحِ اهل بيت و آل نبي و اشعار پراكندۀ ديگري كه اميد است در آينده به زيور طبع آراسته گردند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1. « موحّد» تخلّص شعري استاد بوده است. مآخذ: 1. شرح حال استاد ملا عبدالمجيد مدرّس دولت آباد به قلم استاد ملا محييالدّين صالحي. 2. لمحۀ رباني؛ ماموستا عبدالمجيد موحّد نادري؛ چاپ اوّل، سنندج انتشارات پرتوبيان، صص 24 ـ 19.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:30 توسط محمد-ن.
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بر گرفته شده از وبلاگ نقشبنديه
ترجمه از عربي: عثمان نقشبندي من، عبدالكريم فرزندِ محمّد فرزندِ فتّاح فرزندِ سُليمان و از قبيلة " هوز قاضي" هستم كه اكنون در مركز ناحية ( بخش) "سيد صادق" ودر روستاي" مايندول" بر چشمة " سهراوي سوبحانئاغا" و در روستاهاي مجاورِ آن ساكن هستند؛ درفصلِ بهار و ماه ربيع الاول سال 1323 هجري قمري[برابر با ارديبهشت 1284شمسي و ماهِ مه 1905ميلادي]، در روستاي "تكيه" در نزديكي بخش " خورمال" متولّد شدم. وقتي كه به سن تمييز رسيدم، شروع به تحصيل كردم و ابتدا، قرآن وچند رسالة ديني را به پايان رساندم و مشغول تحصيل بودم كه پدرم فوت كرد؛ امّا خداوند، مرا توفيق و ياري داد و مادرم ـ كه خدايش بيامرزد ـ با همراهي اعمام و نزديكانم در ادامة تحصيل من كوشيدند و من، به تحصيل ادامه دادم تا آنكه در اوّل ماه محرّم الحرام سال 1331 هـ. ق، به فرا گرفتن كتاب تصريف زنجاني در علم صرف پرداختم. سپس، براي تحصيل، از جايي به جاي ديگر و به مدارس مختلف رفتم و ترقيّاتم افزون شد و تحتِ سرپرستي و نظارتِ يكي از علما كه از دوستان پدرم بود، درآمدم و نزد او مقدّمات نحو وصرف را تا مبحثِ تمييز از كتاب "شرح جامي"، خواندم؛ در اين زمان جنگ جهاني اوّل آغاز شد و من، به "سليمانيّه" مسافرت كردم و ابتدا، در "مسجد ملكندي" آن شهر و سپس در" مسجد ملا محمّد امين باليكدري" در محلّة " سرشقام" سليمانيّه سُكني گزيدم و مدّتي در اين مسجد ماندگار شدم و در آنجا كتاب "شرح سيوطي بر الفيّة ابن مالك"ـ رحمهما ا... ـ را خواندم. با ظهور علايم قحطي شديد ، از سليمانيّه به "هَوْرامان" بازگشتيم و به"مدرسة خانقاه دورود"[در كُردستان ايران] وارد شدم كه تحتِ سرپرستي و ادارة حضرتِ شيخ علاءالدين فرزندِ حضرتِ شيخ ضياءالدّين فرزندِ حضرتِ شيخ عثمان سراجالدّين [نقشبندي] بود؛ جنابِ شيخ، پدرانه مرا، از جهت مادّي ومعنوي، موردِ توجّه وعنايت قرار داد و من در آنجا ماندم و دروس نحو، منطق، آدابِ بحث، تشريح در فلكيّات و فقه را خواندم وتوان استفاده وآموزش از راه مطالعه در من فزوني گرفت تا آنكه شيخ در سال 1338 هـ. ق. به مركز اصلي خود يعني "خانقاِه بياره" [در هورامانِ عراق]، نقلِ مكان كرد و من، در آن مدّت چند ماهي از شيخ دور ماندم و سپس به امر او به بياره بازگشتم و در مدرسة " ابا عبيده"، نزد استاد و عالِمِ بزرگ " ملّا محمّد سعيد عبيدي" كتاب "برهان گَلَنبَوي" در منطق را شروع كردم و مدّتي در آنجا اقامت كردم وسپس، به خدمتِ استاد ملا محمود در بالكِ [ مريوان] نقل مكان كردم و هشت ماه نزد او درس خواندم و فرائضِ شيخ معروف نودهي را در آنجا آموختم و كتاب شرح عقايد نسفيه را شروع كردم و به مبحثِ رؤيتِ خدا در آن كتاب رسيدم و به امر شيخِ مُرشد علاءالدّين، به بياره برگشتم ـ كه استاد ملّا احمد رش به عنوان مدرّسِ آنجا تعيين شده بود. آنجا، شرحِ عقايد را به پايان بردم و منظومة مولوي به زبان كُردي در عقايد را خواندم و كتابِ مختصرِ مطوّل در علم بلاغه را آغاز كردم تا آن كه به باب مسندً اليه آن رسيدم؛در اين هنگام، استاد ملا احمد، دلآزرده شد و از بياره به سليمانيّه نقل مكان كرد ما هم با او بوديم ودر ماه ربيع الأول 1340هجري به آنجا رسيديم و به عنوان مهمان در خانقاهِ حضرتِ مولانا خالد [نقشبندي] منزل گرفتيم؛ مدرّس سليمانيه در آن زمان علامه شيخ عمر مشهور به ابن قره داغي بود ـ خداوند به او جزاي خير دهاد ـ استاد، مرا به ماندن در مدرسه خويش امر كرد و استاد ملا احمد به روستاي گلاله رفت و نزد حاج محمّد آقا فرزند عباس آقاي ميراودلي به عنوان مدرّس تعيين شد. پس از اقامتم نزد حضرتِ استادِ معزّي اليه ، افقهايي تازه براي كسب علوم و تدقيق و تحقيق و نوشتن حاشيهها و تعليقات، بر من گشوده شد و به تداركِ آنچه از من فوت شده بود پرداختم و به فراگيري دانشهايي كه برايم اهميّت داشتند روي آوردم و اقصي الأماني در بلاغت و فريده در نحو را پيش وي به درس خواندم و جلسات ايشان در تدريس وافادة كتابهاي: برهان در منطق و تشريح با حاشيههاي آن از عاملي و رسالة حسابِ عاملي و كتاب اشكال التأسيس در هندسه و كتاب تقريب المرام در اصولِ دين و جمع الجوامع در اصولِ فقه و اسطرلاب و ربع مجيب و حاشية لاري بر قاضي در حكمت با حاشيههاي شيخ عبدالقادر مهاجر را استماع كردم و در فقه، منهج و شرح آن از قاضي زكريا ـ جز بعضي از آن ـ و مبحث خلع در تحفه را فـرا گرفتم و از علوم گوناگون بهرههاي بسيارِ ديگر برگرفتم كه در نزدِ غيرِ او يافت نميشد؛ اينها همه غير از استفادة فايدههاي فراوانِ ديگري از اخلاقِ بلند و عزّتِ نفس و زُهد و قناعت او و اعتماد و توكّلش بر خداوندِ بزرگ بود. پس از مدتي، استاد، مرا به اخذِ اجازة علمي امر كرد و به اجازه در محفلي بزرگ از عالمانِ طراز اول مشرّف ساخت؛ در آن محفل، بزرگواراني چون شيخ بابا علي تكيهيي، شيخ محمّدنجيب قرهداغي ، شيخ جلال قرهداغي و شيخ معروف برادر استادِ بزرگ و خودِ ايشان و گروهي از دوستان حضور داشتند؛ استاد، برگههاي اجازهنامه را، به دستِ مباركِ خود نوشت و استادِ بزرگوار شيخ محمّدنجيب، آن را در مجلس قرائت كرد؛ آن مجلس به راستي، باغ و بوستاني از باغهاي حقايق روحي بود ـ خداوند همة آنان را بهرهمند از روح و ريحان گرداند! اين [جلسة اعطاي اجازة افتا و تدريس] در فصلِ بهار و ماه شعبان سال 1343، تشكيل شد. پس از اخذ اجازه، با چند طلبة تيزهوش به روستاي نرگسهجار رفتم [و اين] بنا بر توافقي قبلي بود ميان من و شيخ صديق پسر شيخ معروف خليفة حضرت شيخ علاء الدين ـ خداوند متّعال هردو را رحمت كند- و سپس طلّاب به گرد من جمع شدند و حلقة تدريس به طالبان و خدمت به مسلمانان توسعه يافت، و تا سال 1348 يعني تا پايان سال1347، آنجا ماندم. پس از عيد قربان همان سال، نامهاي از بياره به دستم رسيد؛ به بياره رفتم؛ شيخِ من علاءالدّين مرا شرف بخشيد و مدرّس خانقاهِ مباركِ بياره فرمود و من اهل خانه و فرزندانم را در ماه محرّم و آغاز سال 1348، به آنجا منتقل كردم. وقتي به آنجا منتقل شدم و در آنجا اقامت گزيدم، طلّاب، پيرامونِ من گرد آمدند و برحسبِ امكان و توانِ خودم ، تدريسي وسيعتر و سودمندتر را آغاز كردم و طلّاب از من استفاده كردند و من، ازمباحثات و مجادلات علمي و باريكانديشيهاي آنان بهره بردم، همچنان كه از عالمانِ فاضلي كه به زيارتِ شيخ ميآمدند و در آنجا ميماندند، فايده ميگرفتم و ميان من و آنان گفتگو و پرسش و پاسخها واقع ميشد و اين به علاوة كثرت كتابهاي متنوّع در آنجا بود؛ كتابها [و كتابخانهاي] كه به خوبي شارح و شامل هر موضوعي بودند و علاوه بر همة اينها بركات چند تار موي محاسن شريف پيامبر (ص) ـ كه در آنجا در اتاقي مخصوص قرار داشت ـ بود و بركات صاحبان ارواح بلند و انفاس شريف كه در آنجا بودند و ماية آرامش و رَوح و ريحان و زياده بر آن آرامشِ خاطر و آسودگي دل و نشاطِ خودم بود كه به توفيقِ خداوند و راهگشـايي او براي مـن فراهـم آمده بود ـ چيزي كـه براي امثال من در زمانِ خودم دست نداده بود ـ و همة اينها، رحمت و نعمت خداوند سبحان و متّعال بود و شكر نعمتهاي فراوانِ حق، چنان كه شايسته و شامل نعمت و فضلِ اوست. نبايد از ياد برد كه حضرت شيخ علاءالدّين ـ قدّس سرّه ـ مرا و طلاب را با همه آنچه در توان داشت ـ از جهت مادي ومعنوي ـ پشتيباني ميكرد؛ از خداوند ميخواهيم كه اورا پاداش وجزاي خير دهد؛ درآن زمان در خانقاه بياره و در اتاقهاي، آن حدود صد طلبة بزرگ و كوچك موجود و شبانهروز، به جديّت مشغولِ تحصيلِ علوم بودند.
در يك برهة زماني، طلّاب موجود را به چند طبقه تقسيم كرده بوديم و صاحبانِ درجاتِ بالا ، متوسّطان را درس ميدادند و متوسّطاني كه دانش و شايستگي قابل توجّهي داشتند، به مبتديان تدريس ميكردند و درسهايي ازفقه وسيرة نبوي وتجويد واخلاق، براي طلبهها مقرّر كرده بوديم چنانكه هر طلبهاي از آنان برحسب توانِ خود ، بهره ميبرد. در مدّتِ تدريسِ من در بياره ، يعني از سال 1347 تا سال 1371، ما در تدريسي نتيجهبخش و پرورشِ طلابي باهوش توفيق داشتيم چنانكه درآن مدّت، نزديك به 45 نفر، فارغ التّحصيل شدند كه هركدام از آنها در حدّي مناسب و قابل توجّه از علوم و شايستة تدريس و افاده بودند ـ و خداوند را سپاس! پس از آن كه احوالِ زمانه دگرگون و ضعف و پيري بر شيخ مستولي شد، انتقال از بياره را مصلحت ديدم و در فصلِ بهار در ماهِ رجبِ سال 1371ق، از آنجا به سليمانيه نقل مكان كردم و به عنوان مدرّسِ مدرسة حاج خان در محلّة ملكندي تعيين شدم و مسلمانان و دوستان، از حضورِ من استقبال كردند و طلاب، در آنجا هم گرد آمدند، افرادِ خيّر آن محلّه و محلاتِ ديگر، مسجد و خانة مدرّس را تجديد بنا كردند و اندكْاستراحتي كرديم؛ امّا، ما به راهي مي رفتيم و تقدير به راهي و من، در اوايل تابستان سال1374 به شهر كركوك منتقل و در تكية شيخِ محترم جناب حاج شيخ جميل طالباني، با آسايش واحترام كامل، ماندگار شدم و به دو پسرِ او شيخ علي و شيخ عبد الرّحمن فقه واصولِ فقه درس دادم و در واقع، از آن دو و از ساير برادران شيخ، احترام و بزرگداشت ديدم و آن دو، به قلبِ من وآسايش و رضايتِ آن اهميّت ميدادند و اين از نيكخويي آنها و لطفِ پدر بزرگوارشان نسبت به من بود زيرا بسياري اوقات، تأسّف ميخورد و ميگفت: كاش قادر به حركت بودم تا خود شخصاً به تو خدمت كنم! و[روشـن است] كـه اصـل اينچنين [رفتـاري] از بزرگـواري و شرافت و ايمان، سرچشمه ميگيرد ، من [آنجا]، با فراغت و آسايش، به طلّابِ بسياري درس ميدادم. همچنان، همانجا ماندم تا آنكه مدرسة آقاي ما حضرت عبدالقادر گيلاني ـ قدّس سره ـ دربغداد، به سبب وفاتِ مدّرس فاضلِ آن مرحوم شيخ محمّد قزلجي بيسرپرست ماند و من، به بغداد رفتم و براي امامتِ جماعت، درخواست نوشتم و در امتحان قبول شدم و به عنوان امام در مسجدِجامع احمدي ،در نزديكي وزارت دفاع، تعيين شدم و سپس، براي تدريس در مدرسة حضرتِ شيخ درخواستي نوشتم و در امتحان شركت كردم و قبول و به عنوان مدرِّس در مدرسة حضرت شيخ، تعيين شدم چنانچه خواست و آرزويم بود ـ و سپاس در اوّل وآخر، خداراست و او را به سبب آنچه در باطن و ظاهر ما را بدان برتري بخشيد، شكر ميگوييم. وقتي كه در مدرسة آن بارگاهِ مبارك اقامت گزيدم، عدّة زيادي از طلّاب، از شهرهاي بسيار، از جاوه وتركيه و مغرب والجزيره وخودِ عراق، ـ از كُرد و عرب ـ درآن گردآمدند و آن زمان، دو مدرّسِ ديگر با من بودند؛ اوّل، حاج عبدالقادر خطيب ودوم، كمال الدين طائي و سالهايي در دوامِ تدريس وافادة كامل بر ما گذشت تا آنكه سال 1393هجري برابر با 1973ميلادي فرا رسيد و من ـ مطابقِ قانون ـ بازنشسته شدم امّا ساداتِ كِرام و نقيبانِ بزرگوار، فرزندانِ حضرتِ شيخِ گيلاني، مرا با امر به ماندن در جاي خود، در بارگاه، جهتِ افتا براي مسلمانان در احكامِ شرعي و انجامِ امامتِ نمازهاي ظهر وعصر، مشرّف ساختند و اكنون كه سال1401هجري است، در قيدِ حيات و مقيم در خانة مدرّس در بارگاه حضرت شيخ عبد القادرـ قدّس سرّه العزيزـ هستم . پروردگارِ من، از جهاتي فراوان مرا در زندگي توفيق عطاكردهاست و گرچه توان برشماري و ثبت آنها را ندارم ، اما صورتِ اجمالي آن نعمتها چنين است: اوّل: تدريس و تحقيقِ علمي، كه پس از فارغ التّحصيليم تا امروز و حتّي پس از بازنشستگي ، در حدّ توان، ادامه داشتهاست؛ دوم : من ، همچنان بر ارائة خدماتِ ديني، موفّق و نزدِ دوستان و بقية مسلمانانِ صالح و علاقهمند، محترم بودهام؛ سوم : هميشه از جهات مادّي ومخارج ِمعيشت ، در رفاه و آسوده خاطر بودهام واكنون هم، در كفافِ معيشت هستم و خداي را شكر! چهارم: خداوند، در سال 1388، مرا به انجام حجّ بيتالحرام و زيارت حضرتِ سيّدالانام(ص)،به همراهي گروهي از علما و دوستان،در رفت و برگشت موفّق ساخت. پنجم: من، در تربيت و اعطاي اجازة افتا و تدريس به عدّهاي از طالبانِ علم، موفّق بودهام و تا كنون كه آنها را برشمردهايم، تعدادشان به 50 نفر عالِمِ نيكو ميرسد. ششم: در تأليف رسالهها و كتابهايي به زبانهاي فارسي وكُردي و عربي توفيق يافتهام. ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:25 توسط محمد-ن.
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وی از علمای دینی طرازاول شهرستان سقز ( کردستان) و همچنین از سالکان طریقت علیه ی نقشبندی بود . از نوجوانی به تحصیل علوم دینی پرداخت و از آن هنگام نیز به کاروان عرفان و طریقت پیوست و سراسر عمر پرمایه ی خود را صرف ترویج شریعت و طریقت محمدی نمود . ماموستا ملا عبدالرحمن احمدی در سال 1315 در روستای آلکلوی سقز دیده به جهان گشود و ازهمان اوان کودکی وارد مدرسه ی علوم دینی روستای آلکلو گشته و زیر نظر استاد ملا محمد امین شریعتی مقدمات را فرا گرفته و سپس برای تحصیل و تکمیل معارف و علوم اسلامی ، رنج غربت و دوری از خانه و کاشانه را پذیرفته و درمدارس شهرها و روستاهای تابعه ی سقز ، سنندج ،بوکان ، رواندز ، اربیل ، کرکوک ، خانقین ، پینجوین و سلیمانیه و نزد اساتید فرهیخته ای چون ملا صالح ابن الحاج ، ملا حسن شیخلری ،ملا ابوبکر شفیعی ،ملا عبدالله محمدی (امام جمعه ی اسبق سقز) ،ملا عبدالکریم خالدی ،ملا احمد فاضلی ،ملا حیدر فهیم ،ملا عارف بانه ای ،ملا کامل نقشبندی ،ملا حسن ادیبی ،صدر الاسلام سنندجی ،ملا محمد امین عالی(کانی سانان ) به کسب فریضه ی علم پرداخته و اجازه نامه ی افتاء و تدریس و امامت خود را از ماموستا ملا محمد امین کانی سانان ،علامه ی زمان استاد ملا محمد باقر بالک ، حضرت شیخ عثمان سراج الدین و صدر الاسلام مجتهد سنندجی دریافت نمودند و پس از فراغت از تحصیل ، مدت 12 سال در روستاهای سنته ،آلکلو و کهریزه ی سقز و 26 سال هم در مسجد حاج ارجمند سقزبه تدریس و امامت و تبلیغ و ارشاد مسلمانان پرداختند . مرحوم استاد احمدی علاوه بر امور فوق همواره مشغول تحقیق و تالیف و مطالعه بوده که حاصل آن تالیف چندین کتاب و رساله می باشد که موارد زیر تعدادی از آثار ماموستا بوده که با نام گنجینه ی آلکلو توسط خود ایشان نام گذاری شده اند : 1- کتاب تیمار بیمار از زبان نبی (ص) 2- // زندگانی امام شافعی (رض) 3- // شفاعت و نسب در اسلام 4- // دایره المعارف عرفان و طریقت 5- // عقیده ی یک مسلمان 6- // پیامبر و یاران 7- // اسقاط و کفاره 8- // زاد العلماء در زندگانی حضرت عمر(رض) 9- // خواهرم چرا؟ 10-// بهار قرآن در شناخت ناسخ و منسوخ 11-// ایمان و مومنان 12- // خلفاء راشدین 13- رساله ی مراسم مولودی خوانی از نظر فقهی 14-// چراغ هر دو عالم 15- // وقف در اسلام 16- // پیامبر و علماء 17- // پیامبرو همسایگان 18- // زکات فطر 19 - // جهاد علمی در اسلام 20- // طلاق غضبان 21- // نیمه ی شعبان 22- // مشعل داران دین 23- // تعدد زوجات در اسلام 24- // نقد عقاید سلفیت در نامه ای به مفتی عربستان شیخ ابن الباز 25- // حلول ماه رمضان 26- // اختلاف مطالع 27- // سقط جنین و تنظیم خانواده 28- //سنت و اهل آن 29 - // فقه و اصول 30- // رسالت علما 31- // وحدت اسلامی 32- //احترام نسبت به قرآن مرحوم ماموستا در داشتن روحیه ی تحقیق ،تقوای بدون ریا ، شجاعت در بیان حقایق دینی و مطابقت داشتن کردار و گفتار، زبانزد خاص و عام بود و آنچه را بیان می داشت که بدان معتقد بود و به قول خودشان " شرع خدا را فدای هیچ مصلحت و شخصیتی" ننمودند .ایشان همگام با تحصیل و تدریس علوم از همان اوان جوانی متمسک طریقت نقشبندی شده و در خدمت پیر روشن ضمیر طریقت حضرت شیخ عثمان سراج الدین نقشبندی ، علم و عمل را باچاشنی عرفان ، خالص گردانید . مجلس و محضر ماموستا خالی از هر گونه غیبت گویی و غیبت شنویی بود، و همواره بحث های علمی از فقه و تفسیر و حدیث گرفته تا ادبیات و عرفان و مسائل و مشکلات اجتماعی اوقات عمومی او را مشغول می داشت و در تنهایی ، آنچه عاشقش بود قرآن بود وتلاوت کتاب مقدس الهی ... روحش شاد و یادش گرامی باد
منابع: http://www.amjademam.blogfa.com/
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:18 توسط محمد-ن.
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منبع: وبلاگ نقشي از نقشبنديان
علامه حاج ملا محمّدباقر مدرّس کردستانی متخلّص به «غریق» و مشهور به مدرّس بالک از بزرگترین علمای معاصر کُرد است در زیر شرح حال او را میخوانید:
محمّدباقر فرزند حسین خان مشهور به «ئاغاگهوره» (آقابزرگ) است و در جد هشتم به خان احمدخان اردلان میرسد. مادرش فاطمه خانم دختر مرحوم ملا عبدالله از خانوادة شیخالإسلامیهای سنندج و همچنین عموزادة ملا لطفالله شیخ الإسلام بوده است. محمّدباقر در روز هجدهم ماه شوّال سال 1316 هجری قمری در روستای «نزاز» واقع در پنجاه کیلومتری شهر سنندج متولد شده است، از همان ایّام کودکی به تحصیل پرداخته و قرآن را در مدّت سه ماه آموخته است و بعد از آن تا سن چهارده سالگی کتابهای اولیة حوزههای آن زمان را فراگرفته و سپس در مدّت هشت سال مجموعة علوم دینی را به اتمام رسانیده و از «ملا محمّد مولانا» پسر ملا عارف پسر مرحوم علامه ملا احمد نودشهای اجازة افتا و تدریس دریافت کرده است. آنگاه به قریة «چۆر» رفته و برای نخستین بار در آنجا سمت پیشنمازی مسجد را بر عهده گرفته است و در مدّت اقامت شش ساله در چۆر از کتابخانة چۆر و علمای خاندان سادات چۆر بهرة فراوانی برده است و پس از آن به اشارة حضرت شیخ محمّد علاءالدین نقشبندی به روستای «بالک» مریوان نقل مکان کرده و تا پایان عمر (قریب 50 سال) در آنجا به تدریس و تألیف و خدمات دینی مشغول بوده است. ملا باقر عالمی بزرگ و مشهور بوده و اکثر علمای مناطق کردستان نزد وی تلمّذ و سیصد طلبه از او اخذ اجازه کردهاند. علامه ملا باقر در مجموع 55 سال تدریس کرده (6 سال در چۆر و 49 سال در بالک) و بالغ بر دویست کتاب و مقاله از خود به یادگار گذاشته است. یکی از خصوصیات بارز علامه ملا باقر که زوایای زندگی ایشان را تحتالشعاع قرار داده بود عشق فراوان او به سرور عالم خاتم النبین حضرت رسول اکرم(ص)بوده است. مدرّس کردستانی علاوه بر آنکه در علوم ظاهر به پایهای رسیده بود که عالمان، او را شافعی زمان مینامیدند، در علم باطن نیز مدارج بسیاری را طی کرده بود، پدر او از مریدان حضرت شیخ محمّد بهاءالدین فرزند حضرت شیخ عثمان سراجالدّین نقشبندی بوده و محضر حضرت شیخ علی حسامالدّین را نیز درک کرده است و خود ملا باقر نخستین بار نزد حضرت شیخ محمّد علاءالدین تمسّک کرده و به سلوک پرداخته و پس از وفات آن حضرت نزد فرزندش حضرت شیخ محمّدعثمان سراجالدین ثانی، تجدیدِ تمسّک کرده است. حضرت شیخ محمّدعثمان در مقدمهای که بر کتاب عربی «الألطاف الهیه» (از علامه ملا باقر) نگاشته، پس از بیان پایة علمی علامه ملا محمّدباقر در علوم ظاهری، از تمکّن وی در علوم باطنی سخن گفته و نوشته است: « همانا من کراماتی از وی مشاهده کردهام». این عالم و عارف بزرگ سرانجام در روز جمعه 17/10/1350 هجری شمسی مطابق با 19 ذیقعدة 1392 هجری قمری در قریة بالک، دار فانی را وداع گفت و در همانجا به خاک سپرده شد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد! اسامی برخی از آثار علامه ملا محمّدباقر بالک:
و مجموعهای از رسائل عربی، فارسی و کردی در تفسیر برخی از آیات قرآن و شرح پارهای از احادیث و بعضی عبارات فقهی و کلامی. منابع:
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:8 توسط محمد-ن.
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام خدا
دوستان خوب سلام من یک دانش آموز دبیرستانی هستم و تصمیم دارم به امید خدا در این وبلاگ مطالبی در باره ی علمای دینی اهل سنت کردستان بگنجانم. امیدوارم خداوند مرا در این کار توفیق دهد. لطفا با نظرات سودمند خود مرا یاری دهید.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:17 توسط محمد-ن.
|
|
|||||
|
|||||